تبليغاتX
شروع دوباره
 
اینجا از خودم و زندگیم می نویسم
 

داشتم این لیست لینکهای کنار وبلاگم و کلا وبلاگهایی را که می خونم نگاه می کردم. با خودم فکر کردم آدمها توی وبلاگهاشون هم مثل زندگی واقعیشون هستن. صفتهاشون هم می تونه اینا باشه:

گوشه گیر - اجتماعی - کم حرف- پرحرف- ازخودراضی- مغرور- خجالتی- پررو- بی ادب- مودب- خیلی مودب- جذاب- خوش زبان- صبور- خلاق- خیلی خلاق- شوخ-حسود- راستگو- بی احساس- دروغگو- شاد- پرانرژی- آرام- قانع- خاله زنک- سلیطه- بد دهن- دوست داشتنی- خیلی ازخودراضی- فداکار- ناراضی- خسته- تنبل- بانمک- درسخوان- خیلی دوست داشتنی- امیدوار - ناامید- افسرده- منتظر- لوس- بامعلومات- سخت کوش- غرغرو

برای هریک از اینها مثال هم دارم. حالا شاید هم این حس های من درست نباشه در مورد وبلاگهایی که می خونم ولی به هرحال وجود که داره.

مثلا خودم. وبلاگم خیلی شبیه خود من هست که دوست نداشتم اینجوری باشه.  
نمیگم منظورم کدوم یک از صفات بالاست.
شما بگین.

پ.ن. این عکس رو هم از وبلاگ زیتون عزیز برداشتم.

 

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 13:8  توسط نلی  | 

خیلی ناراحتم این روزها. دارم همه چیزم را انگار از دست میدم. روز آخری که رئیسم داشت خداحافظی می کرد تا بره برای عمل جراحی اینقدر گریه کردم که همکارام تعجب کرده بودن. مطمئنا همه اون گریه ها برای رئیسم نبود. توی خونه هم نمیخوام دیگه بداخلاق و پاچه گیر باشم. روابط با یاشار خوبه و با صحبت کردن سعی داریم مشکلاتمون رو که بیشترش همانا تقسیم کارهای خونه هست حل کنیم که موفق هم هستیم.

اینقدر اعصابم ضعیف شده که اون هفته رفتم برای خودم مایو بخرم چیز خوبی گیرم نیومد و برگشتم خونه و کلی گریه کردم. لامصب اینجا مایو خریدن هم برای من شده دردسر. همه شون نصف سینه های آدم می افته بیرون. یه دونه خوب هم که گیر آوردم ۹۹ دلار فقط بالاش بود بدون شورت که عمرا من صد و خورده ای دلار بدم برای مایو. الان یک ساله میخوام یه مایو درست و حسابی بخرم نتونستم.

شب هالوین با دوتا از دوستامون رفتیم بیرون ببینیم مردم چیکار می کنن. خوب همه کاستوم پوشیده بودن و شاد و خندون بودن. اون دوتا دوستای ما هم خودشون رو شبیه دراکولا و اینا درست کرده بودن که من زیاد خوشم نیومد. ما هم دیدیم اینجوریه رفتیم یاشار یه سبیل و یه کلاه خرید من هم یه کلاه. ولی خوشحال نبودم یعنی اون دوستم هی از همه جا فیلم میگرفت و عکس میانداخت و با ذوق و شوق هی میگفت اینو نگاه کن که اکثرشون قبل از اینکه من متوجه بشم کدومو داره میگه رد می شدن می رفتن. خوب مردم واقعا از کوچیک و بزرگ شاد بودن ولی من نه. آخرش هم رفتیم بار یه شامی خوردیم ولی دیدیم ساعت تازه هشت و نیم شبه این شد که رفتیم خونه ما و اونجا یه فیلم دیدیم تا بقیه شب ولی کلا شب بدی بود.

دیروز رفته بودم ماساژ دختره که داشت کارش رو می کرد بهش گفتم کاش یه چیزی هم برای ماساژ روح و روان آدم وجود داشت همینجوری که برای بدن آدم وجود داره. نفهمید چی میگم. یعنی اصلا اشتباه فهمید. من هم دیگه توضیح اضافی ندادم گفتم آره همون که تو میگی. ولی واقعا کاش یه چیزی هم بود مثل ماساژ روح  و روان می شد این اعصاب آدم راحت بشه و استرس ها همه بره. اصلا کاشکی زمان به عقب برمیگشت.

یه سریالی داره اینجا میده به نام فلش فوروارد خیلی باحاله. یه اتفاقی می افته که هرکسی توی دنیا دو دقیقه و هفده ثانیه از آینده اش را که مربوط به شش ماه بعد میشه می بینه. یعنی اگر من قبل از اومدن به کانادا شش ماه بعدم رو دیده بودم عمرا می اومدم. میگن این سریال از اونایی هست که می زنه روی دست لاست. البته من هم بالاخره شروع کردم به دیدن لاست و به نظرم جالبه. حالا باید دربدر بگردم دنبال این که ببینم کی می تونه بهم سی دی لاست برسونه.

سریال دلنوازان رو هم می بینم تقریبا هر شب. دیشب به یاشار میگم یعنی این پسره بهزاد اینقدر بی شعوره که موقعی هم که داشته با دختره به زور حتما می خوابیده فکر نکرده ممکنه حامله بشه همونجوری همه کارش رو کرده بدون جلوگیری و این حرفا. این هم از اون کاراس. اون هم که از جریان پیدا شدن ستایش. اون هم که از پاچه گیری های اون دختره روشنک. اون هم که از اون بچه مثبت بازی های مهتاب. اون هم که از اون رعنا که اینقدر ژل و بوتاکس و از این چیزا زده توی صورتش اصلا دیگه احساسش توی صورتش نمیاد انگار. یعنی من از اول تا آخر فیلم قیافه این رو یه جور دیدم نه خندید نه گریه کرد حتی در احساسی ترین لحظه دیدن ستایش هم قیافه اش همون بود که وقتی داشت با بهزاد دعوا می کرد!

آهان راستی یه چیز دیگه. چرا بعضی ها از پست قبلی این جوری برداشت کردن که برنده شدن توی مسابقه بلاگها برای من مهم بوده و من الان که رتبه ای نگرفتم ناراحتم؟ اینجوری نیست باباجان من. من اصلا یه چیز دیگه گفتم توی اون پست. عجبا!

  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:53  توسط نلی  | 

انتخاب وبلاگ نویس برتر به نظرم کمی غریب میاد. یعنی هرچی که می خوام توی ذهنم به خودم بقبولونم که خوب این هم یه جور رقابته نمیتونم. خودم رو مثال می زنم.قبلا یه جایی می نوشتم که همه خبر داشتن طبیعتا راحت نمی نوشتم. جام رو عوض کردم و با اسم بدلی اومدم اینجا به دور از هرگونه دغدغه ای فقط برای خودم می نویسم و راحتم. حتی عکس هم از خودم نمیگذارم که مبادا آشنایی ببینه و بشناسه. خیلی از وبلاگ نویس ها اینجوری هستن. اسم مستعار دارند. عکس از خودشون نمیگذارن و حتی محل زندگیشون را نمی نویسند. حالا بر فرض محال مثلا اگر بیان از من دعوت کنن که توی جشن پرشین بلاگ یا هرچیز دیگه ای شرکت کنم خوب نمیتونم که. یه جور قاطی کردن دنیای حقیقی با مجازی میشه. خوب توی دنیای حقیقی که من نمیخوام شناخته بشم. اولین مشکلی که بهش برمی خورم اینه که یاشار نمیدونه من وبلاگ دارم.
حالا بعضی ها با اسم و فامیل واقعی خودشون می نویسن و همه خواننده های بلاگشون توی فیس بوک هم هستن و همه هم می دونن که طرف وبلاگ نویسه.
می تونم منظورم رو برسونم؟ دیگه واضح تر از این نمیتونم بگم...
می خوام بگم یه وبلاگ نویسی که توی پرشین بلاگ مطرح میشه دیگه اسم و فامیلش و عکس هاش و حتی چیزهای خصوصی تری ازش لو میره که خودش راضی نیست. خوب به نظرم بعضی ها مجبور میشن بین جایزه پرشین بلاگ و ناشناس موندن خودشون یکی را انتخاب کنند.

  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:25  توسط نلی  | 

دیروز سر کارم یه مساله ای پیش اومد که خیلی عصبانی و نگرانم کرد. احساس کردم حقم خیلی ضایع شده. از دیروز عصر تا امروز که بیام سر کار هزار و یک نقشه کشیدم که چطوری این رو با رئیسم مطرح کنم. صبح که اومدم کلی استرس داشتم. اما از اونجایی که این هفته آخرین هفته کاری رئیسم هست مشغول جلسه های جمعی شدیم و بعدش هم که اون وقت دکتر داشت نشد باهاش حرف بزنم. حالا الان که نشستم می بینم قضیه ای که دیروز سرش اینقدر عصبانی بودم و کلی غرغر کردم به این بدی ها هم که دیروز تصور می کردم نیست. اصلا شاید صحبتشم نکنم. یعنی دیگه از فکر کردن بهش عصبانی نمی شم و یه جورایی نظرم عوض شده نسبت به کل قضیه انگار. نمیدونم این خوبه یا بد. ولی به این ایمان آوردم که اگر عصبانی شدی از یک تا صد بشمار و همون لحظه واکنش نشون نده. انگار آبی که روی آتیش ریختی. این قضیه از طرفی هم بده. من باید حقم رو بگیرم یا نه؟
فردا حتما با رئیسم صحبت می کنم...

  نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:37  توسط نلی  | 

- رئیسم توی پاش تومور بدخیم گرفته. یعنی سرطان گرفته. هفته دیگه داره میره عمل کنه و چندماهی درگیر مریضیش خواهد بود. خوب بهترین رئیس توی مجموعه کاری ماست و همه از اینکه ما باهاش کار می کنیم حسودیشون می شد. برای اون ناراحتم. برای خودم هم همینطور.

- هربار که میرم لیوان شیرم را بشورم یاد شیشه های شیر پاک قدیمی می افتم که روش عکس کله گاو داشت و در آلومینیومی و وقتی درش رو باز می کردیم چربی های شیر توی دهانه بطری جمع می شد و من با انگشت می خوردمش. هرچی توی گوگل گشتم عکسی از اون شیشه ها نتونستم پیدا کنم. حالا اگه کسی پیدا کرد لطفا به من بگه. روی شیشه نوشته بود "پس از مصرف شیشه را با آب سر بشوئید" همیشه برای من سوال بود که چرا گفته با آب سرد؟ هنوز هم جوابی برای این سوالم نگرفتم. خوب با آب داغ که تمیزتر میشه که. حتی اگه لیوان شیر از دیروز هم مونده باشه و شیرهای توش خشک شده باشه آب داغ که بگیری همه اش تمیز میشه. خوب چه کاریه که با آب سر بشوریمش؟ اگه برای بهداشت و اینا هم باشه که شیشه خالی که دیگه سرد و گرم براش فرقی نمی کنه که. هان؟

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:41  توسط نلی  | 
  POWERED BY BLOGFA.COM